تبليغاتX
تبليغات X
عاشقانه ها

عاشقانه ها

عکس ها و مطالب عاشقانه

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 17:57 توسط تانیا |


نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد

پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیازداشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنندصاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد.

 سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.

نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود.

پذیرفتن ساخت این خانه را برخلاف میل باتنی او صورت گرفته بود.

برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد.

او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد.

صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد.

زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد .

در واقع اگر او میدانستکه خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد

یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد

این داستان ماست.

ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد.

گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم

اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم. فرصت ها از دست می رود

شما نجار زندگی خود هستید و روزها ، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود

شما نجار زندگی خود هستید و روزها ، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی

شما کوبیده میشود

. یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود

مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 17:8 توسط تانیا |


+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 21:11 توسط تانیا |


هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزيدند. پسرك پرسيد:«ببخشين خانم! شما كاغذ باطله دارين»

كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم يك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپايى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: «بيايين تو يه فنجون شيركاكائوى گرم براتون درست كنم.»

آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهايشان را گرم كنند. بعد يك فنجان شيركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زير چشمى ديدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خيره به آن نگاه كرد. بعد پرسيد: «ببخشين خانم! شما پولدارين »

نگاهى به روكش نخ نماى مبل هايمان انداختم و گفتم: «من اوه... نه!»

دختر كوچولو فنجان را با احتياط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.»

آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند.

فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولين بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سيب زمينى ها را داخل آبگوشت ريختم و هم زدم. سيب زمينى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، يك شغل خوب و دائمى، همه اينها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك دمپايى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم هميشه آنها را همان جا نگه دارم كه هيچ وقت يادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 20:48 توسط تانیا |


مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو حیوانش پیش رفت.

پیاده‌روی طولانی را طی کردند. آفتاب تندبود و آنها عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده، دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود كه آب زلالی از آن جاری بود.

رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد:
- «روز به خیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟»
دروازه‌بان:
- «روز به خیر، اینجا بهشت است.»
- «چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.»

دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت:
- «می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بنوشید.»
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
- واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.

مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد.

پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز كشیده بود و صورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.

مسافر گفت:
- روز به خیر
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنه‌ایم.، من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره كرد و گفت:
- میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر كه می‌خواهید بنوشید.

مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند. مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت:
- هر وقت كه دوست داشتید، می‌توانید اینجا بیایید.
مسافر پرسید:
- فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند:
-باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما سوء استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود!
- كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌كنند. چون تمام آنهایی كه حاضرند بهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا می‌مانند...

                       

 

صدفی به صدف دیگری گفت : درد عظیمی در درون دارم . سنگین و گرد

 است و آزارم می دهد .

صدف دیگر با غرور گفت : شکر که من دردی ندارم . من چه از درون و

چه از بیرون سالم هستم .

در همان لحظه خرچنگی که از کنارشان می گذشت گفت و گوی آن دو

 

 صدف را شنید و به آن صدفی که ادعای سلامتی می کرد گفت : بله

 

 سالم و سرحالی اما حاصل درد رفیقمان مرواریدی بسیار زیباست

 

           

 

مردی به یک روحانی در هند گفت : "  پدر، همه روزه شما را درباره خدا سخن می گویید ،

 

قطعا باید خیلی به او نزدیک باشید چقدر به خدا می توان نزدیک شد ؟

 

پدر روحانی گفت: ممکن است درباره او خیلی پر حرفی کنم و خیلی چیزها درباره او بگویم ،

 

اما احساس می کنم فرصت ندارم به او گوش فرا دهم . زیرا او در سکوت قلب حرف می زند.

 

 

       

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 19:27 توسط تانیا |


۱- عشقی است كه رشد فردی را در پی دارد- در مقابل تفكر وسواس گونه در رابطه

۲- عشقی است كه فرد در آن تمایل و فضای كافی برای رشـد و پـیشرفـت فـرد مـقـابـل خـــود قائل باشد. در مقابل امنیت و آسودگی بصورت یكنواخت و آنكه شـدت نـیـاز گـواه بـر عشق واقعی است.

 

۳- عشقی است كه منافع مجزا، معاشرت با دوستان دیـگر و بـرقـراری روابـط مـعنی دار دیگر در آن جایز باشد. در مقابل زندگی اجتماعی مـحـدود و بـی تـوجـهـی بـه دوسـتـان قدیمی

 

۴- عشقی است كه دو فرد یكدیگر را به پیشرفت تشویق می كـنـند- در مقابل غرق در رفتار طرف مقابل و وحشت از تغییر و پیشرفت دیگری

 

۵- عشقی است كه در آن اعتماد كافی موجود باشد- در برابر حسادت، تـملك جویی و ترس از رقابت

 

۶-عشـقـی اســت كه فردیت هر دو فرد از سوی هر دو مورد پذیرش و احترام اسـت- در مقابل تلاش در تغییر دیگری مطابق تصورات خیالی خود

 

۷- عشقی است كه رابطه با تمام جوانب واقعیت سرو كار دارد. در مــقابل رابطه ای كه بر پایه توهمات و اجنناب از موضوعات ناخوشایند است

 

۸- عشـقـی اسـت كـه دو طــرف از خودشان مراقبت می كـنـند و حالت هیجانی دو فرد وابسته به خلق خوی طرف مقابل نمی باشد- در برابر انتظار از فرد مـــقابل برای برطرف كردن تمام مشكلات و نجات وی

 

۹- عشقی است كه توجه و نگرانی سالم و به اندازه نسبت بـه شـریـك زنـدگـی توام با دادن آزادی در آن برقرار است- در برابر غرق در احساسات و مشكلات فرد مقابل

 

۱۰- عشـقی است كه دو طرف توانایی لذت بردن از تنهایی را دارا می باشند -در بـرابـر عجز در تحمل تنهایی

 

   

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 14:4 توسط تانیا |


بهترین دوست، خداست، او آن قدر خوب است که اگر یک گل به او تقدیم کنید دسته گلی تقدیمتان می کند و خوب تر از آن است که اگر دسته گلی به آب دادیم، دسته گل هایش را پس بگیرد.

 

* اگر پیام خدا رو خوب دریافت نکردید، به «فرستنده ها» دست نزنید، «گیرنده ها» را تنظیم کنید.

 

خدا بی گناه است در پروندۀ نگاهتان تجدید نظر کنید.

* خداوند، گوش ها و چشم ها را در سر قرار داده است تا تنها سخنان و صحنه های بالا و والا را جست و جو کنیم.

 

* خود را ارزان نفروشیم، در فروشگاه بزرگ هستی روی قلب انسان نوشته اند: قیمت=خدا!

 

این همه خود را تحقیر نکنید، خداوند پس از ساختن شما به خود تبریک گفت.

 

* وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا همین نزدیکی است.

 

* یادمان باشد که خدا هیچ وقت ما را از یاد نبرده است.

 

* کسی که با خدا حرف نمی زند، صحبت کردن نمی داند.

 

* آنکه خدا را باور نکرده است، خود را انکار کرده است.

 

* کسی که با خدا قهر است، هرگز با خودش آشتی نمی کند.

 

* خدا بی گناه است در پروندۀ نگاهتان تجدید نظر کنید.

 

* آنکه  خدا را زندگیش سانسور کند همیشه دچار خود سانسوری خواهد بود.

 

* خدا از آنکه روزهایش بیهوده میگذرد، نمی گذرد.

 

* بیهوده گفته اند تنها «صداست» که می ماند، تنها «خداست» که می ماند.

 

* روزی که خدا همه چیز را قسمت کرد، خود را به خوبان بخشید.

 

* برای اثبات کوری کافیست که انسان چشم های نگران خدا نبیند.

 

* شکسته های دلت را به بازار خدا ببر، خدا، خود بهای شکسته دلان است

به چشم های خود دروغ نگوییم، خدا دیدنی است.

 

* چشم هایی که خدا را نبینند، دو گودال مخوفند که بر صورت انسان دهن باز کرده اند.

 

* امروز از دیروز به مرگ نزدیک تریم به خدا چطور؟

 

*اگر از خدا بپرسید کیستی؟ در جواب «ما» را معرفی خواهد کرد! ما بهترین معرف خداییم، آیا اگر از ما بپرسند کیستی؟ خدا را معفی خواهیم کرد؟

 

* وقتی خدا هست هیچ دلیلی برای ناامیدی نیست.

 

* آسمان، چشم آبی خداست، نگران همیشۀ من و تو.

 

* خداوند سند آسمان را به نام کسانی که در زمین خانه ندارند امضا کرده است

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:36 توسط تانیا |


كوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد

رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت

نهالی‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ایستاده‌ بود.

مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛

و درخت‌ زیرلب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروی‌ وبی‌ رهاورد برگردی.

كاش‌ می‌دانستی‌ آنچه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست.

مسافر رفت‌ و گفت: یك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت

و نشنید كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسی‌ نخواهد دید؛ جز آن‌ كه‌ باید.

مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگین‌ بود

هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و ناامید.

خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود.

به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ كه‌ روزی‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختی‌هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید. مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت.

درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ كن.

مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم.

درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری.

اما آن‌ روز كه‌ می‌رفتی، در كوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور كمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت.

حالا در كوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست و قدری‌ از حقیقت‌ را در كوله‌ مسافر ریخت.

دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید

و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پیدا نكردم‌ و تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی!

درخت‌ گفت

زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 15:37 توسط تانیا |


درد دلي بين خدا و بنده گنهکارش


خدايا با من قهري ...!!!
بنده
ي من نماز شب بخوان که يازده رکعت است...
 - خدايا! خستـه ام،
نمـيتوانم نيمه شب يازده رکعت بخوانم!
-  بنده ي من! قبل از خواب اين سه
رکعت را بخوان...
- خدايا! سه رکعت زياد است!
- بنده ي من!
قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و بگو
- خدايا! من در رختخواب هستم و اگر بلند شوم، خواب از سرم ميپرد!
- بنده ي
من! همان جا که دراز کشيده اي تيمم کن و بگو يا الله...
- خدايا! هوا
سرد است و نمـيتوانم دستانم را از زير پتو بيرون بياورم!
- بنده ي من
! در دلت بگو يا الله، ما نماز شب برايت حساب ميکنيم.....

بنده اعتنايي نميکند و مـيخوابد.....
- ملائکه ي من! ببينيد من اين قدر ساده گرفته
ام، اما بنده ي من خوابيده است. چيزي به اذان صبح نمانده است، او را بيدار کنيد، دلم برايش تنگ شده است،امشب با من حرف نزده است...
- خداوندا! دو بار او
را بيدار کرديم، اما باز هم خوابيد...
- ملائکه ي من! در گوشش بگوييد
پروردگارت، منتظر توست...
- پروردگارا! باز هم بيدار
نمـيشود!
اذان صبح را مـيگويند، هنگام طلوع آفتاب است...
- اي بنده! بيدار شو، نماز صبحت قضا مـيشود...
خورشيد از مشرق سر برمـي
آورد. خداوند رويش را برمـيگرداند.
ملائکه ي من! آيا حق ندارم که با اين
بنده قهر کنم؟
واي نه ... !
خداي مهربونم..... با منم
قهري.....؟؟!
ولي باز هم خدا من رو مي بخشد

و باز هم ... !

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 15:27 توسط تانیا |


 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 22:58 توسط تانیا |